تبليغاتX
.:: فانوس تنهایی ::.

.:: فانوس تنهایی ::.

تنهایی توی خیابون قدم میزدم...خیابونی که هیچ وقت ندیده بودم...بارون میومد...چه بارون قشنگی...چتر کهنه ای که روی سرم گرفته بودم رو بستم...سرم رو پایین انداختم و به مسیر ادامه دادم...نگاهم فقط به کفشهام بود و قطره های بارون که میخوردن به زمین و هزار تکه میشدن...نگاهمو به انتهای خیابون چرخوندم ولی چشای خستم هیچ چیز رو ندید...فقط بارون و بارون...

صدای دلنشین باز و بسته شدن درب آهنی باغ گهگاه فضا رو عوض میکرد...

تشنه بودم...سرم رو بالا گرفتم و لبهامو تا جایی که میشد باز کردم...ولی از اون همه قطره هیچ کدوم از مرز دندونهام جلوتر نرفت...

تشنه بودم...دلم میخواست یه لیوان توی دستام بود...یه لیوان پر از هیچ چیز...یه لیوان پر از خالی...یه لیوان بدون هوا...ولی کسی اونجا نبود تا با دستای گرمش اون لیوان رو به من بده...یه لیوان پر از عشق...

زبونم خشک بود...خیابون هم به آخر نمیرسید...صدای قدم ها ی کوچک ولی تند رو از دور حس میکردم...بهش بی توجه بودم ولی همه مغزم رو پر کرده بود...

از پست سر میومد...نزدیک و نزدیک تر...نزدیک تر و نزدیکتر...بلند و بلندتر...بلندتر و بلندتر...چشام بسته شد...قلبم میلرزید...قدم هام رو آهسته تر کردم...با صدای بلند صدام کرد...برگشتم...هیچ کس نبود...فریاد زد...برگشتم...هیچ کس نبود...التماس کرد...برگشتم..هیچ کس نبود...چشام از ترس سیاه شده بود...صدای قدم های تند قطع شد...و فقط یه فریاد غریب طول خیابون رو طی میکرد...ابر های تاریک آسمون رو پر کرده بودن...شدت بارون بیشتر و بیشتر میشد...سرم رو برای پیدا کردن منبع صدا این طرف و اون طرف میچرخوندم...به طرف صدا رفتم...فریاد بلند تر میشد...تا جایی که گوشهام قدرت شنیدن نداشت....پلکهام باز باز بود...دوتا دست خیس از پشت روی شونه هام کوبیده شد...صدای جیغ تاریکی سلولهای بدنم رو سوزوند...این بار سکوت همه جا رو گرفت...ولی ترس من هنوز نخوابیده بود...دستها روی شونم سنگینی میکرد...با سرعت برگشتم...چشام توی چشاش افتاد...چشمای بی انتها...چشمهای آشنا...چشمهای تاریکی...چشامو بستم و دوباره با ترس و دقت بیشتری بازشون کردم...هیچ کس نبود...

روی زمین افتادمو چشامو بستم....وقتی به هوش اومدم بارون بند اومده بود...بوی لطیف اون رو همه جا حس میکردم...

قدمهایی بهم نزدیک میشد...صدای لغزیدن لیوان گوشهام رو نوازش میداد...

کفش ها کنارم رسیدن..لیوان رو کنارم گذاشت و محو شد...

لیوان رو برداشتم و سر کشیدم...یه لیوان پر از هیچ چیز...یه لیوان پر از خالی...یه لیوان بدون هوا...یه لیوان پر از عشق....

درب آهنی باغ هنور هم باز و بسته میشد...خیابون به آخر نرسیده بود...ولی قلبم آروم بود...

 

     

                           

+حک شده در 88/06/01ساعتروی قلب alone leader | |

موج حرارت روی هوای گرم میخزید....ترک زمین تا ناکجا آباد ادامه داشت....تا چشم کار میکرد زمین پوشیده از خاک زرد بود...صدای زنگ کاروان شتر همه فضا رو پر کرده بود...باد گرم پوست صورت رو با خودش میبرد...خون توی رگها به جوش میومدو بخار زیر مویرگ ها رو داغ میکرد...میتونستم حرکت آب رو زیر پام حس کنم،ولی زبونم توی خشکسالی غرق بود...

بی حرکت ایستاده بودم...زردی خورشید مردمک چشم رو به کاسه سر میچسبوند...گرما ابرها رو بخار کرده بود....سمندر پیر به مرگ بوسه میزد و کرکس ها منتظر خشک شدن قلب اون بودن...

قدم برداشتن برام شده بود مثه یه رویا...ثانیه ها هیچ وقت نمیگذشتن...دیگه آبی توی بدنم نمونده بود که عرق کنم...

زانوهام شکست و روی زمین افتادم...آسمون نه سیاه بود نه آبی...مژه هام جلوی دیدم رو گرفته بودن...

عقاب بالای سرم میچرخید...خوش بحالش...شاید اون بالا خنک تر باشه...صدای تپش قلبم گوشم رو آزار میداد...

مغزم تمرکز خودشو از دست داده بود...به چشمام دستور میداد نفس بکش و به دندونام فرمان دیدن رو صادر میکرد....

انرژی باقی مونده لای سلول هام رو جمع کردمو مغزم رو فقط روی یه چیز متمرکز کردم...روی اون....

چقدر لذت بخش بود سیراب شدن از چشمای اون....

دستم خود به خود به بالا کشیده شد و بی اختیار به زمین کوبیده شد...گرد و غبار تا ارتفاع بی نهایت توی هوا پخش شد...آب زلال با فشار از لای انگشتام پرواز کرد و روی تمام بدنم پخش شد...پوست صورتم عشق رو به خودش جذب کرد...

با تمام وجود بلند شدم تا از اون چشمه خوشبختی بنوشم...

ولی کف دستم خشک تر از همیشه بود...

همش سراب بود...

هیچ چیزی کف دستم رو نلرزونده بود...

اشک دور چشم عقاب حلقه زد و مگس از سر انگشت زندگی پرید....

همش سراب بود...

عشق فقط یه توهم بود...

عقاب رفت...کرکس مرد...سمندر بوسه زد...مگس پرید...روح پرواز کرد...جسم ماند...

  

                         

+حک شده در 88/05/15ساعتروی قلب alone leader | |

جلوی آینه وایساده بودم...همه جا تاریک بود...نمیتونستم خودمو ببینم...همینطور دستمو روی صورتم میکشیدم و خودمو توی آینه جست وجو میکردم...

دیگه خسته شدم...صندلی رو کشیدم جلوتر و نشستم...

چه سکوتی...چه لطافتی...من عاشق سکوت تاریکی ام...

مثل همیشه فقط فکر میکردم...همه سلولهای مغزم بکار افتاده بودن...سرم داغترین قسمت بدنم بود...ولی...ولی دیگه خسته شدم...خسته شدم از این همه تنهایی...از این همه تاریکی...

آخرین باری که توی چشاش نگاه کردم داشت میخندید،ولی چشای من چیز دیگه ای میکفتن...کاش قطره احساس روی قندیل مغزم بخار میشد تا منم میخندیدم...تا زمستون تمام وجودمو نمیگرفت...

با اینکه میدونم دیگه نمیآد پس چرا هنوزم منتظرم...؟

تاریکی منو توی خودش حل کرده...پوست بدنم خشک شده...دیگه حتی یه قطره آبم نمونده که از چشام سرازیر شه...

همینطور بدون هیچ هدفی روبروی آینه تاریک نشسته بودم...رعدوبرق شدیدی زد...شیشه ها خورد شد و برای چند ثانیه همه جا روشن شد...

چشای من به جلوم خیره موند...

اصلا باورم نمیشد...پوستم تیکه تیکه شده بود...

دوتا دستمو گذاشتم روی صورتم...دوست داشتم گریه کنم،ولی کویر حتی مغز استخونمو هم خشک کرده بود...

بغض سنگینی توی چشامو پر کرد...دوست داشتم سریع تر بترکه و آزادم کنه...

دیگه تحمل نداشتم..

رعدوبرق کلاف آسمون رو پاره کرد...

خوش بحال آسمون که همیشه میتونه گریه کنه...

دستام میلرزید...صورتم چروکیده بود...قلبم داشت پاره پاره میشد...

بغض چشام ترکید و خون با فشار زد بیرون....چشامو آزاد کزدم تا سد بزرگ غم رو خالی کنن...

تاریکی همه جا رو گرفته بود...خدا کنه دیگه رعدوبرق آینه رو روشن نکنه...

من عاشق تاریکی ام...

تاریکی من رو تو خودش حل کرده...

خدا کنه هیشکی چراغو روشن نکنه...

 

    

+حک شده در 88/04/24ساعتروی قلب alone leader | |

فانوس توی دستم خاموش و روشن میشد...کف دستم عرق کرده بود ولی نباید ولش میکردم.سنگین نبود ولی سنگینیش رو با تمام وجودم حس میکردم...همه جا تاریک بود،صدای فریاد شاپرک زیر نور ماه خفاش ها رو دور میکرد...

کاش اون الان اینجا بود...کاش الان توی این تاریکی تنها نبودم...کاش الان میتونستم دستاشو فشار بدم و قندیل های قلبمو با گرمای وجودش آب کنم...

ولی نیست..رفت...دیگه هم نیومد...

گل یاس خوشبویی کنار دیوار سبز شده بود...شاخه هاش پوست دیوار رو تیکه تیکه کرده بودن...دستمو بردم جلو و یکی از گلها رو کندم و بو کردم،بوی ابر میداد...دستمو مشت کردم،گل یاس بوی گرمای وجود اون رو میداد...

فانوس رو زمین گذاشتمو گل رو بغل کردم،عجب عطری...ولی...اون رفته...

کاش آخرین باری که جلوم وایساده بود اشکها جلوی چشمو نگرفته بودن تا میتونستم خوب نگاهش کنم...شاید واقعا برای آخرین بار...

اون چهره تار هنوز روی دیوار مغزم جلب توجه میکنه...حداقل میتونم با اون عکس گریه کنم...

من رفت...او رفت...همه رفت...

دیگه هم نمیاد....

دوست داشتم اینجا بود تا دوباره بهش سلام میکردم...

حسرت یه سلام از ته دل...حسرت یه گریه با تمام وجود روی شونه های اون...حسرت یه نگاه بدون قفل...حسرت خیس شدن زیر چتر پاره...حسرت یه مرگ بدون بازیگر...

حسرت یه سلام...

من رفت...

او رفت...

همه رفت...

سلام...

 

                 

         

+حک شده در 88/04/08ساعتروی قلب alone leader | |